سلامی به دارزای سبیل خورضو خان
میخوام همین اول یه خاطره از شب عید همین امسال برای شما از خودم در وکنم پس ُشمام گوش در وکننین :
یک روز قبل از تحویل سال :
بچه ها از همون اول عید بدشانسی آوردم.حالا بگین چطوری،گفتین؟،خوب حالا من میگم مگه شما فضولین.هاهاهاهاهاها!،باشه بابا گریه نکنین الان میگم
قضیه از اینجا شروع شد که من به بابام گفتم تو همین برره(تهران)بمونیم،اما داداشم مثل شیر فرهاد شروع کرد به زور گفتن که ما باید بریم بالا برره(کرمانشاه)پیش لیلون من میخوام لحظه تحویل سال پیش لیلون باشم(حالا فکر نکنین اونجا هالیوودِها) راستی اگه رفتین اونجا حتمآ چند تا بادیگارد با خودتون ببرید (نه از لحاذ قزوینی بودن مردمش،اخه یخ کمی شر خرن)ببین سر یه حرف بیهودهی شیرفرهاد داستان به چه گهی کشیده شد(نه بابا قزوین نرفت شما چه گیری دادین به قزوین)خلاصه از راه قزوین رفتیم چون خلوت بود.
تو راه گرسنمون شد بابام گفت:«برو از این مغازه یه چیزی بخر»هر چی بهش گفتم خطرناکِ (اخه قضیه قزوین رو نمی دونست)گفت:«چی خطرناکه»منم که روم نشد چیزی بگم با شجاعت رفتم جلو
وقتی دیدم بند کفشم بازِ بدون توجه به تابلو خم شدن ممنوع خم شدم تا بند کفشمُ ببندم همین لحظه که داداشم منُ متوجه تابلو کرد سریع پریدم تو ماشین و به بابام گفتم: «گازشو بگیر» و این بود که به خیر و خوشی از قزوین دور شدیم.
یه نگاهی به ساعت خودم انداختم (عقربه نداشت) یه نگاهی به ساعت داداشم انداختم (باتری نداشت) یه نگاهی به ساعت بابام انداختم (ساعت نداشت) ولی به ساعت ماشین که همه چیز داشت نگاه نکردم (آخه هنوز شوکه بودم).
هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
همتون رو گذاشتم سر کار.آخه تقصیر خودتونه دیگه مگه مجبورتون کردن هر چیزی رو که مردم میگن باور کنین.
پس نکته اخلاقی این داستان اینه که دیگه شما همه چیزو باور نکید.
حتی این نکته اخلاقی رو هم باور نکنید.
تازه این چیزایی که این پایین نوشتم هم نباید باور کنید:
..................... باور نکنید
..................... باور نکنید
..................... باور نکنید
..................... باور نکنید
..................... باور نکنید
..................... باور نکنید
..................... باور نکنید
..................... باور نکنید
..................... باور نکنید
..................... باور نکنید
..................... باور نکنید
..................... باور نکنید
حالا اینو باور کنید که سر کار بودین.
هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
+ نوشته شده توسط اسنیپ در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت
11:26 قبل از ظهر |

