تبليغاتX
به نام او كه زندگي را براي عشق افريد
سلام ما برگشتيم با دست پر و از تمامي كساني كه اومدن و اين مطلب تكراري رو ده بار خوندن متشكرم ايم مطلب جديد.


آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد. نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار. او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد. آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»







داستانی که در متن بالا خوندین داستان یه دختر 12 ساله‌ی ملایری به نام «فاطمه مظفری» بود که عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» رو به خودش اختصاص داد.
+ نوشته شده توسط اسنیپ در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 10:7 قبل از ظهر |
سلام به همه

این مطلب برای شوخی با عزیزان شمالی گذاشته شده پس خواهشن از ما ناراحت نشن چون این همش شوخیه

آئينه.................................. من درش پيدا
اسباب كشي......................... جاكشي
آفتابه...................................منشور
آلمان................................ نازي آباد
پاك كن............................... مالش بر دانش
تخت خواب‌‌..........................(1)رينگ شب(2)شوروي (3)مازندران
تركي كه مست كرده............... مسـخره
توالت عمومي....................... انگور
توالت فرنگي........................ انجــام
سيفونِ توالت فرنگي............... سرانجام
ته ديگ............................. سوخته خا
چاقو................................. تو دل برو
چراغ خواب....................... شاهد ماجرا
چنگال...............................(1)يكي بود، يكي نبود (2)قاشق تابستاني
حمام.................................(1)پاكستان (2)زنده شورخونه
خرما................................ نره خرِ كشمش
دمپائي.............................. نفر بر
دوش................................ آب چرخ كن
رخت خواب.......................(1)مازندران (2)رينگ شب (3)شوروي
ريش............................... در هر صورت
صورت كوسه‌.....................در غير اين صورت (با اشاره به صورت خود)
زن.................................. بيمــــار("بي"به معناي بدون)
سگ............................... پارس خودرو
سوسيس.......................... عين الدوله
شيشه.............................. اونورش پيدا
قم.................................. سانتي گو
كاندوم............................. شقايق
كشتي............................. تشخيص
كفش............................... نفر بر زرهي
گوجه فرنگي..................... چراغ خطرِ ديزي
لامپ.............................. چیز اديسون
لحاف............................. چس خفه كن
مرد................................ تكميل( تك به معناي تنها)
مگس.............................. پرويز
خرمگس..........................‌ پرويز تركه
زنبور عسل..................... پرويز قناد
مگس روي وان حمام.......... سروان پرويز
هاونگ........................... لهستان
يكعدد شلوار لي................. ليوان
دو عدد شلوار لي............... لي لي
سه عدد شلوار لي.............. تريلي
چهار عدد شلوار لي............ چارلي
پنج عدد شلوار لي.............. خيلي
شش عدد شلوار لي............. چارلي روي ليلي
هفت عدد شلوار لي............. چارلي توي تريلي

+ نوشته شده توسط اسنیپ در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 4:17 بعد از ظهر |
                   داستانهای ک کو کوت کوتا کوتاه

از اونجا که داستانهای بلند طرفداری نداره و در واقع مردم حال و حوصله خواندن داستانهای بلند رو ندارند چند تا داستان کوتاه رو براتون تعریف میکنم تا حالشو ببرید(حتما بخونید حتما نظر بدید)خب بچه های خوب بشینید پای قصه بابا بزگ اسنیپ کاکتوسی

فرشته کوچک:دخترک با عجله وارد مطب دکتر شد و با نگرانی رو به دکتر گفت«اقای دکتر مادرم حالش بد لطفا هر چه سریعتر بیاین واون رو درمان کنید»دکتر هر سریع وسایلش رو برداشت به خا نه مادر دخترک و وا را درمان کرد.مادر دخترک از دکتر پرسید«اقای دکتر شما از کجا فهمیدی که من مریضم؟»دکتر گفت«خب دخترت بهم خبر داد!»مادر گفت«ولی دختر من دو ساله که به رحمت خدا رفته!»

یک بستنی ساده:پسر بچه ای فقیر وارد بستنی فروشی شد و به بستنی فروش گفت«قیمت بستنی میوه ای چه قدره؟»بستنی فروش گفت:«۴دلار»پسرک گفت:« بستنی ساده چی؟»مرد با بی حوصلگی گفت:«۲ دلار»پسرک گفت:« یک بستنی ساده لطفا»مرد از ته مانده های بستنی دیگران برای او یک بستنی ساده برد.وقتی مرد برای جمع کردن ظرف بستنی او رفت پسرک برایش۲ دلار انعام گذاشته بود.

دیدار با خدا:نامه ای بدون تمبر در خانه فقیری افتاده بود و در آن نوشته شده بود خدا به ملاقات تو می آید.فرد با اند پولی که داشت کمی میوه خرید.در راه فردی فقیر از او درخواست کمک کرد و او همان مقدار کم میوه را به او داد اما چیزی برای پذ یرایی نماند نا امید به خانه آمد نامه ای دیگری رسیده بود که در آن نوشته شده بود از پذیرایی متشکرم

+ نوشته شده توسط اسنیپ در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 2:36 بعد از ظهر |

                         

  چرا زیدان عصبانی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هنگام پخش بازي فينال جام جهاني، اتفاقاتي فوق‌العجيب و ماورالطبيعي افتاد كه متأسفانه بخش اصلي و جزئيات اين حوادث به دليل خشونت زياد و موارد ديگر به‌طور كامل پخش نشد. به همين دليل بنده با تصاويري كه از محلهاي مختلف مشاهده كردم، اين حادثه را به‌طور مختصر و مجلل و همچنين مكرر شرح مي‌دهم:
در دقايق پاياني وقت اضافه، زيدان كه توسط بازيكن ايتاليا و البته چندي ديگر محاصره شده بود اين حركت را به دور از آزاديخواهي ‌خواند. در ادامه يك پيكان آدم از نقطه كرنر وارد زمين شده و زيدان را به يك صندلي الكتريكي بستند. سپس با گفتن عبارت «حسن كچل» و كردن ميخ در كف پاي فيل، او را از نظر روحي- رواني عذاب مي‌دهند. سپس بازيكنان ايتاليا و بچه‌هاي بامرام ناصرخسرو كه زيدان را محاصره كرده‌اند، از او اعتراف مي‌گيرند كه: «انرژي هسته‌اي حق مسلم كيست؟» و سرانجام متكي (وزير امورخارجه) مشاهده مي‌شود كه در حال برقراري ارتباطات گسترده و مفصل با مسؤولان ايتاليا است. چند لحظه بعد زيدان با فرياد «آي نالوتي، مادر نزاييده كسي كه زيدان رو تو قوطي كنه» خشم خود را نشان مي‌دهد و كله‌اي هم براي گل روي استاد فردين به روده بزرگ ماتراتزي مي‌زند.
تحليل حادثه: اين حادثه بيان‌كننده بسياري از مسائل است و عده‌اي حركت زيدان را ناشي از كار در چهار شيفت و يك شيفت هم مسافركشي خطي و بالا رفتن قيمت بنزين در نيمه دوم سال و كثرت استرس و عصبانيت بيان كرده‌اند.
در همين راستا، از همين تريبون، از مسؤولان مربوطه و غيرمربوطه خواستاريم كه با تأمين بيمه عمر و بيمه آتش‌سوزي و افزايش حقوق بازنشستگي، آرامش رواني، جسمي و روحي را به زيدان و امثالهم
بازگردانند.

+ نوشته شده توسط اسنیپ در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 10:44 بعد از ظهر |

سیزده به در امسال

 

به بابام گفتم سیزده به در همین بالا برره بمونیم ولی اون گفت:«من باید فردا صبح سر کارم باشم»بعدش با کلی پاچه خواری راضیش کردم که سیزده به در رو همین بالا برره بمونیم(همین جور آدمهایی هستن که مثل من تیشه به ریشه این مملکت میزنن)

وسایلمون رو جمع کردیم برای گذروندن سیزده به در به دره نشیمن گزا رفتیم.

یه آتیش روشن کردم و با نشیمن گزها دورش حلقه زدیم.بعدش نشیمن گزها(اسامی از بزرگ به کوچک=1-بشین بگز 2-پاشو بگز 3-زیرو بگز 4-بغلو بگز 5-تندتند بگز 6-آروم بگز؛و….) از مشکلاتشون گفتن.

یکی از گرونی گوشت موش،یکی از تورم،یکی از گرونی مسکن و جوانها از کمبود ازدواجهای دانشجویی شکایت داشتن.

کم کم مجلس داشت گرم میشد که بارون شروع شد،در نتیجه آتش خاموش شد و مجلس به فنا رفت(نشیمن گزها رفتن تو سوراخهایشن)

ما هم سوار ماشین شدیم برای خدا حافظی از لیلون اینا به بالا برره رفتیم.بعد از خداحافظی با لیلون اینا سوار ماشین شدیم منم ضبت رو روشن کردم.

آلبوم بیدا بیدای بگوری بود .آهنگ قطارش بود(قطار قطار ویومد      قطار چه خوب ویومد……)خوشم نیومد زدم آهنگ بیدا بیدا(بیدا بیدا مبارک بیدا       ایشالا مبارک بیدا……)

نرسیده به پل شرره بودیم که کیوون با خرش پیچید جلوی گاریمون(ماشین)که باعث شد ما چپ کنیم و من کارم به بیمارستان بکشه.

+ نوشته شده توسط اسنیپ در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 0:34 قبل از ظهر |

سلامی به دارزای سبیل خورضو خان

 

میخوام همین اول یه خاطره از شب عید همین امسال برای شما از خودم در وکنم پس ُشمام گوش در وکننین :

 

یک روز قبل از تحویل سال :

بچه ها از همون اول عید بدشانسی آوردم.حالا بگین چطوری،گفتین؟،خوب حالا من میگم مگه شما فضولین.هاهاهاهاهاها!،باشه بابا گریه نکنین الان میگم

قضیه از اینجا شروع شد که من به بابام گفتم تو همین برره(تهران)بمونیم،اما داداشم مثل شیر فرهاد شروع کرد به زور گفتن که ما باید بریم بالا برره(کرمانشاه)پیش لیلون من میخوام لحظه تحویل سال پیش لیلون باشم(حالا فکر نکنین اونجا هالیوودِها) راستی اگه رفتین اونجا حتمآ چند تا بادیگارد با خودتون ببرید (نه از لحاذ قزوینی بودن مردمش،اخه یخ کمی شر خرن)ببین سر یه حرف بیهودهی شیرفرهاد داستان به چه گهی کشیده شد(نه بابا قزوین نرفت شما چه گیری دادین به قزوین)خلاصه از راه قزوین رفتیم چون خلوت بود.

تو راه گرسنمون شد بابام گفت:«برو از این مغازه یه چیزی بخر»هر چی بهش گفتم خطرناکِ (اخه قضیه قزوین رو نمی دونست)گفت:«چی خطرناکه»منم که روم نشد                         چیزی بگم با شجاعت رفتم جلو

وقتی دیدم بند کفشم بازِ بدون توجه به تابلو خم شدن ممنوع خم شدم تا بند کفشمُ ببندم همین لحظه که داداشم منُ متوجه تابلو کرد سریع پریدم تو ماشین و به بابام گفتم: «گازشو بگیر» و این بود که به خیر و خوشی از قزوین دور شدیم.

یه نگاهی به ساعت خودم انداختم (عقربه نداشت) یه نگاهی به ساعت داداشم انداختم (باتری نداشت) یه نگاهی به ساعت بابام انداختم (ساعت نداشت) ولی به ساعت ماشین که همه چیز داشت نگاه نکردم (آخه هنوز شوکه بودم).

هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

همتون رو گذاشتم سر کار.آخه تقصیر خودتونه دیگه مگه مجبورتون کردن هر چیزی رو که مردم میگن باور کنین.

پس نکته اخلاقی این داستان اینه که دیگه شما همه چیزو باور نکید.

حتی این نکته اخلاقی رو هم باور نکنید.

تازه این چیزایی که این پایین نوشتم هم نباید باور کنید:

..................... باور نکنید

..................... باور نکنید

..................... باور نکنید

..................... باور نکنید

..................... باور نکنید

..................... باور نکنید

..................... باور نکنید

..................... باور نکنید

..................... باور نکنید

..................... باور نکنید

..................... باور نکنید

..................... باور نکنید

حالا اینو باور کنید که سر کار بودین.

هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

+ نوشته شده توسط اسنیپ در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 11:26 قبل از ظهر |